شاید طولانی ترین قهر من برمیگرده به الان.
قهر به این معنی که دیگه حس نمیکنم باید سریع بیام خونه و هرچی که دلم میخواد به مامانم بگم تا خیالم راحت باشه یکی میدونه قهر که میگم یعنی دیگه از اون محبتای مادر دختری خبری نیست.
بزار یکم فکر کنم ببینم آخرین بارِ این محبتا کی بوده؟؟؟؟
یادم نمیاد واقعا!
ناراحتم جدا اما دارم زندگی میکنم. دلم نمیخواد چیزی بشه دلمنمیخواد اینطوری ادامه پیدا کنه اما از یه طرفم به این فکر میکنم که چی شد که اینجوری شد؟! شایدم اینجوری شدن خیلی دور از ذهن نباشه خیلی بیراه نباشه. من نخواستم هیچ وقت کی خواسته پس؟
چند هفتس به این ساعت شب که میرسیم اگر من بیدار باشم و مامان صدای گریه میاد.... و من مثله همیشه که نسبت به این موضوع طبیعی حس بدی بهم دست میده عصبی میشم و آهنگ میزارم تو گوشم. از روی بدجنسیم نیست اما دست خودمم نیست.
کاش یه نفر بود که بهم تلنگر میزد شاید فردایی نباشه برو از دلش دربیار اما هرکاری میکنم نمیتونم از دل خودم دربیارم چه برسه به اون.
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس