دقیقا ۲ که میشه - تاریخ: 1397/3/7 ساعت: 17:15
شاید طولانی ترین قهر من برمیگرده به الان.قهر به این معنی که دیگه حس نمیکنم باید سریع بیام خونه و هرچی که دلم میخواد به مامانم بگم تا خیالم راحت باشه یکی میدونه قهر که میگم یعنی دیگه از اون محبتای مادر دختری خبری نیست.بزار یکم فکر کنم ببینم آخرین بارِ این محبتا کی بوده؟؟؟؟یادم نمیاد واقعا!ناراحتم جدا...
سکوت.... - تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 14:16
اقرار به ضعیف بودن ، بی صبر بودن، ترسو بودن همون چیزیه که میخوام بگم....دوتا کلمه هم حرف ندارم برای زدن "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = func
Olmaz - تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 14:16
من و منا خیلی وقتا به هم شبیه میشیم....خیلی وقتا میشم یه دختر سرسری که دنبال یه سری تفریحایی که شاید خیلیم خوب نیستن هست و با خواهرش داره درباره اونا میخنده.منا امروز ادا درمیاورد:)) مثلا تابلو های من و میگرفت دستش و با پرستیژ مخصوص اون سکانس داد میزد:Ban hazane asheq dilemاخرش میفهمم از واقعی بودن ...
Zör - تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 14:16
هیچ کلمه ای نمیاد تو ذهنم برای گفتن جز چندتا نجوای آه گونه و اشک......بدون هیچ کلمه ای سرمو گرفتم و به دیوار دم سینک روی زمین تکیه دادم و حس کردم توان بلند شدنم ندارم حتی !اگر برای تپش قلب شدید راهکاری میشناسین خوشحال میشم بشنوم
وهم نوشت ۸۷ - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:50
پنجره اتاقمو باز باز کردم .... ولو شدم روز تخت و توی سکوت شب فقط به صدای جیر جیرکا گوش دادم.فک کنم جزوه دل انگیز ترین کارای دنیا گوش دادن به همین صدایی که یاد خاطرات شمال و زنده میکنه باشه.الان چقدر بیشتر حس میکنم با همه وجودم حرفای اون عالمی رو که میگفت انسان توی ذات خودش دارای هییییچ گونه از صفات ...
وهم نوشت ۸۸ - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:50
بعضی وقتا قشنگه اگر یادآوری کنیم اشتباهاتمونو که فقط تکرار نشن باز.بعضی وقتا دلمون نمیخواد تکرار بشن خاطراتی که تلخن....اشتباهاتی که از روی نادونی بودن....رفتارایی که بخاطر حاله روحیه غیر عادیمون بودن....ولی بنظر من شاید بعضیاشونو هر سال بعضیاشونم هر شب مرور باید کرد که یادمون بیاد چقدر حسای بدی بهم...
وهم نوشت ۸۹ - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:50
واقعیت زندگی من خلاصه شده تو اینکه هر کسی غیر از خودمو وقتی سعی میکنم بهترین وجه رفتار کنم باهاش بدترین وجه رفتار کنه باهام.ریدن شده کار تمام آدما اینو و اونم نداره......تویی که اینقدر تو زندگیت این کارو میکنی خسته نشدی؟
From the depths of my heart - تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 13:54
منم دلم میخواد هروقت میبینمت مثه اون دفعه بخندم .خیلی جدی بهت فکر کنم. و خیلی جدی دربارت نظر بدم . و خیلی جدی از یه سری مسایل حرف بزنم برات و در اخر بازم بخندم طوری که نفهمی چمه. دوست دارم یه بار عمق فاجعرو بهت نشون بدم.وقتی اون کوفتیو میگیری دستت اون بغض لنتی رو ول بدم تا بفهمی چقدر غصتو میخورم. بع...
وهم نوشت ۸۴ - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 13:19
یه روزایی یه شبایی یه آخر هفته هایی انگار هر ثانیش غروب جمعس. صدای گریه توی خونه زیاد میاد. سکوت زیاده.... و هیچ کس با هیچ کس حرف نمیزنه اگرمیه وقت صدات شنیده بشه عواقب خواهد داشت این لحظه ها از هموناییه که دوست داری لحظه به لحظه جون بدی از همونایی که میفهمی هیچ وقت یاد نگرفتی خودت باشی هیچ وقت نزاش...
شبا خیلی خوب میخوابم:) - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 13:19
ناراحتی از نزدیکان..... مسأله اینه که دوری بهتره یا حرف زدن. این دفعه دوری کردم. سعی کردم مثله بعضیا مثلا صبورانه رفتار کنم. دیدم که انگار همه مشکلش من بودم و بعد از اون شب که گفتم دیگه چیزی نمیگم یهو حوصلش کشید بره بیرون حوصلش کشید برگرده تو فضاهای مجازی و...... ترجیح میدم اگر مشکل کسی هستم باهام د...
وهم نوشت 84 - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:06
یه آهنگ ملایم با صدای غمگین میخوند : گریه نکن که سرنوشت.... گر مرا از تو جدا کرد .....عاقبت دل های ما با غم خود آشنا کرد..... یکم اونور تر از اینجا درباره زندگی کسی که عاشق بوده و حالا باید عاشق نباشه خوندم. و اونور ترش درباره دکتری که سختی های زندگیش هم معلومه و هم معلوم نیست... یه مقدار زیادی از و...
وهم نوشت ۸۵ - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:06
گاهی خیلی جدی به این موضوع فکر میکنم که توی زندگی اطرافیانم کجا قرار دارم؟! و بعدش سعی میکنم خودمو با این جمله گه اهمیت نداره از تو فکر دربیارم. ولی در واقع با اهمیت هست برام. این چند روز در عین حال که برام زیبا میگذرن و تو خوف و رجا برام غیر قابل تحملم هستن. گاهی شبا از شدت فکر اینکه کی تو چه حالیه...
وهم نوشت ۸۱ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:53
اوووووووف. نمیخوام برم تو فاز ناله.ولی چرا اینقدر مسخره شدیم ما آدما-_- اعصابمو خورد کردن فقط اگر راستشو بخوای وقتیم تکتم نیست اومدنم توش کاملا از روی عادته نه خوشی واسه همین زدم زیرش..... حالا عزمم بیشتر جزمه برای اینکه حتما یه کاری بکنم چون فهمیدم تنها راهی که یکم آزادم میکنه و بهم روحیه میده همین...
وهم نوشت ۸۲ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:53
گاهی انگار لازمه که فاصله بگیری حتی یک روز از همه ی فضاهایی که تورو از واقعیت هات دور میکنن . گاهی لازمه که وقتی حوصلت سر میره و میری سمت گوشیت اونقدر خالی باشه که پرتش کنی اونور و کتاب خوندن و ترجیح بدی. برای خودت چایی بریزی به خودت برسی و به همه چیز و همه کس های واقعی زندگیت فکر کنی. به همه فامیلا...
بیست و ششم مردادِهزار سی صدو نودو شش - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:53
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
وهم نوشت ۷۵ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
اومدمآروم نشستمکف اتاقم پامو جمع کردم تو دلم و محکم فشارش دادم. دلم داشت میترکید از درد هنوزم راستشو بخوای درد میکنه در حدی که بی حالم کرده و بی خواب. چقدر دردناکه شنیدن قضاوتای مردم. راستی گفته بودم چقدر بهم میگن دختریکه عتیقه؟ یا امثال اینا؟....پوووووف گاهی از شنیدناشون خسته میشم. داشتم میگفتما
وهم نوشت ۷۶ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
چشم که باز کردم نور خورشید افتاده بود تو هال روی کاناپه خوابیده بودم و گرم بود اما گلوم درد میکرد .... حس کردم یکی از پاهام به شدت سنگینه.... اوه یادم اومد چشامو روهم گذاشتم و تصویرش اومد تو ذهنم با لبخند برای خودمو مامان پفک خریده بودم مامان داشت میگفت بازش کن بخوریم با خنده داشتم میگفتم تو خیابون
وهم نوشت ۷۷ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
توی این هیاهوی جهانی به بزرگی اینجا ساعت ها نشستن تو خونه و فکر کردن فیلم دیدن کتاب خوندن گپ زدن با خانوادت شاید یه موهبت الهی باشه شایدم یه عذاب. :) توی این هفته تقریبا یک بار بیشتر بیرون نرفتم و این واقعا برام خسته کنندس دلم به شدت برای اون بچهای کوچولو و شیطون و دوست داشتنی تنگ شده و دوست دارم س
امروز سخت - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
دستم با لرز خورد روی یادداشت جدید. الان برم به قبل یا از قبل بیام به حال؟ چه فرقی داره وقتی هردوش اتفاقه فقط حرفه فقط و...... فک نمیکردم اینقدر فیلم خوب بد جلف مزخرف باشه اصن فکرشو نمیکردم اصلاااااا.! این شاید مسخره ترین اتفاق امروز باشه که فیلمی که خیلی تعریفشو شنیده بودم دیدم و خیلی چرت بود. حس کر
وهم نوشت ۷۸ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
راستی امروز چندمم بود اگر میرفتم زیر ماشین هفته پیش؟ فکر میکنم دقیقا نهم. تقریبا ۱۰ روز بود که مرده بودم و زیر خروار ها خاک..... کاش کاری نکنیم که تو فکر اطرافیانمون بیاد مردن دلنشین تر از داد زدن هوار زدن بی اعصاب بودنه.

برچسب‌های مرتبط

کاش های زندگی | ای کاش های زندگی | نگرانی و اضطراب | نگرانی های بی مورد | بارون پاییزی | بارون اگر بباره | بی حوصلگی | بی حوصلگی زنان | بی حوصلگی در بارداری | دو کلوم حرف حساب