خیلی اومدم هیچی نگم ولی انگار حالم واقعا گاهی نیاز داره به نوشتن و دست و دلم به دفتر نمیره.
امروز متوجه شدم خیلی سریع میتونه آرزو های قشنگ تموم شه خیلی سریع تر از اونچه فکرشو بکنی. میتونی جایی باشی پر از انرژی های مثبت و آدمای خوب میتونی دلتو قرص کرده باشی به یه سری بودنا حتی بودن آدما نه بودن یه سری شرایط و اون شرایط برات پودر شن و برن تو هوا و تو یهو شوک شی و یهو تعجب کنی. اینطور که معلومه باید از شنبه بگردم دنبال گذروندن روزام طوری که هم پر بشه روزام هم زیبا بگذرن .
راستش همین الان یهو یاد موسسه طه افتادم میخوام شانسم و امتحان کنم و از روز سه شنبه اگر شد بهشون زنگ بزنم.
اینکه الان اینقدر خانم دارم دربارش صحبت میکنم دلیل بر این نمیشه که حالم خوبه. راستش بغض بدی داشتم یکمشو خالی کردم البته ولی نه همشو دلیلشم خیلی برام واضح نبود ولی میدونم بخش عظیمیش بخاطر اینه که دوست داشتنی بودن بچه های گروه و هیچ وقت فکرشو نمیکردم برای نبودن کنار اون همه بچه ای خوردنی بودن ناراحت شم. حدس میزنم یه بخشیشم به خاطر پی بردن به رفتارای یهویی سرد نیوشا بوده . و بخش دیگش این بود که گاهی فکر میکنم دوست حوصله سر بر و مزخرفیم با این فکرم مقابله میکنم و توی یه سری شرایط سعی میکنم با صحبت کردن بفهمم فکرم درسته یا نه این سری حرف نزدم ولی وقتی قبل از اون خبر دیدم که دربارش یه چیزایی گفتی ته دلم خوشحال شدم بخاطر اینکه هنوز در اون حد نیستم که دوستی با من برات خوشایند نباشه.
لطفا دعا کنید شبا بتونم درست بخوابم بدون اینکه هر ده دقیقه از خواب بپرم.
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس