خرید بک لینک

چشم که باز کردم نور خورشید افتاده بود تو هال روی کاناپه خوابیده بودم و گرم بود اما گلوم درد میکرد .... حس کردم یکی از پاهام به شدت سنگینه.... اوه یادم اومد چشامو روهم گذاشتم و تصویرش اومد تو ذهنم با لبخند برای خودمو مامان پفک خریده بودم مامان داشت میگفت بازش کن بخوریم با خنده داشتم میگفتم تو خیابون خوب نیس بیا الان میرسیم خونه و..... همه چیز چقدر سریع بود و چقدر شوک کننده بود اینکه زندم.....

پامو با احتیاط گذاشتم رو زمین و با درد بدی که پیچید توی پام تلاش نکردم برای بلند شدن و با بغض نشستم .

مرگ خیلی سریع میاد اون زمانی که فکرشو نمیکنیم پس کاش قدر بودنامونو بدونیم.....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:55

صفحه بندی