خرید بک لینک

یه آهنگ ملایم با صدای غمگین میخوند : گریه نکن که سرنوشت.... گر مرا از تو جدا کرد .....عاقبت دل های ما با غم خود آشنا کرد.....

یکم اونور تر از اینجا درباره زندگی کسی که عاشق بوده و حالا باید عاشق نباشه خوندم. و اونور ترش درباره دکتری که سختی های زندگیش هم معلومه و هم معلوم نیست...

یه مقدار زیادی از وهم نوشتامو پاک کردمء وهم نوشت 2.3.29.34.51.73و....... سعی کردم وبلاگمو یکم تغییر بدم میبینی زندگی چقدر با تغییرات بهتره؟

راستش یه حسه عذاب آور و دردناک تویه عمق وجودم هست بخاطر این همه دور بودن از بعضی آدما و اینو خیلی خوب میفهمم که بودنم باعث شده فکر کنن کنشون شدم برای اینکه یه بار نباشم رو دوش اطرافیانم مجبورم به این حسام توجهی نکنم و سعی کنم بیشتر دور باشم ازشون.

هرچند فکر اینکه نکنه یه زمانی یه اتفاقی بیوفته و دور بودنم برام عذاب وجدان بشه هم دردناکه اما گاهی چاره این نیست جز اینکه به یه طرف ماجرا دقت نکنی. تصمیم دارم حالا خیلی آروم باشم. یکم به خودم توی آینه نگاه کنم صبا با آرامش موهامو ببافم کتابای باقی موندمو تموم کنم و درباره همه اتفاقای زندگیم فکر کنم. میدونم مامانم اگر بفهمه تنها میزارم خیلیارو تو زندگیم ناراحت میشه اما میخوام حتی به مامانمم نگم چیزی. شاید یکم به ثمینه نزدیک بشم و کمکش کنم و شایدم باز یه کاری پیدا کنم و خودمو مشغول کنم.

حالا که قرار بر نغییره شاید بشم یه فاطمه جدید که کسی نشناستم. شایدم بشم همون فاطمه قبلی.

اگر نظری درباره این چند روز پیش رو و توجه به خودم و تغییراتم دارین خوشحال میشم بشنوم:)

برچسب: نوشت, نویسنده: نیکی شمس تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:06

صفحه بندی