اگه از گندی که صب زدم و اینکه درباره هیچ درسیم مطمین نیستم خوب داده باشم بگذرم میرسم به امروز که خیلی برام عجیب بود
از صبش که دیر پاشدم و کامیون و شتابان دویدم که برسم به اتوبوس ولی به طرز عجیبی با صحنه ای مواجه شدم و در آخر مجبور شدم سوار ماشین بو گندو و افتضاح اون یارو بشم..... تا آخرش که اخرین امتحانو دادمو خواستم خودمو برسونم بهش .....
یه واقعیتی هست و اونم اینه که خداروشکر سعی کردم نبینم از نزدیک طرز کام گرفتنتو ولی به شدت دلم میخواد همون اولین سیگارو از دستت بکشم بندازم رو زمین تا ولی همش خودمو نگه داشتم که جلویه سه تا آدم تقریبا غریبه کاری نکنم که بهم چیزی بگن ای کاش وقتی گفتی بکشم میگفتن نه..... دارم روانی میشم از این همه ای کاش دارم خفه میشم ...... اونقدر احساس خفگی دارم که نفس کشیدن سخت شده...... چرا اینقدر حجم حاله بدتو میفهمم و واقعا کسی نمیفهمتشون؟چرا باید اونقدر بد کام بگیری؟چرا چرا........ دلم میخواد خیلی خوشحال باشی دلم میخواد توام چس دود کنی یا حداقل تا عمق وجودت ندی پایین اون دوده لنتی رو دلم میخواد فردا که بشه حالت خوب باشه اونقدر خوب که ...... فاک.......
برگشتن حس کردم نیروم تقلیل رفته سلانه سلانه رفتم خونه پشت در که رسیدم کله نیرویی که داشتمو جمع کردم که با انرژی سلام کنم که نگن تکتمم نه چون الان انرژی نداری که باز دعوا نشه با تمام نیروی کمم سلام کردم احوال پرسی کردم و فقط خودمو انداختم زیر دوش...... ولی الان بازم دارم خفه میشم.....
_عوض هر چی تو نتونستی بنویسی من سعی کردم بنویسم بلکه بهتر شه که نشد......
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس