خرید بک لینک

از پشت شیشه های کثیف بی ارتی زل زده بودم به کوچه و ماشینا دلم میخواست نبینم و نباشم پیرمردی که با چه وضعی اومده بود و صدا نداشت و باید یه چیزی میزاشت زیر گلوش تا صداش دربیاد یا اون سه تا پسر کثیفی که اینور و اونور میرفتن تو شلوغیه بی ارتی و به خانما تنه میزدن و همه با حالت چندشی نگاشون میکردن! حواسمو میخواستم پرت کنم ولی کل وجودم گوش و چشم شده بود گوش بود که بشنوم که اون پیرمرد بیچاره چیا میگه چشم بود که اون سه تا پسرو دنبال کنم و با لبخند بهشون یکم انرژی بدم! از اینکه زندگی میکنم پشیمونم پشیمونم چون نمیتونم هیچ غلطی در برابر این آدما بکنم....! دلم میخواد یه روز فقط یه روز بیام بیرون از خونه و ترس و اضطراب کله وجودمو نگیره دلم میخواد فقط یه بار بیام بیرون ولی آروم باشم خوشحال باشم ناراحتی سریع نیاد تو دلم که چرا بعضیا به این حد میرسن که این کارارو میکنن....بازم ترس بازم اضطراب .... آروم شو بسه هیچی مهن نیس تو آروم شو....


_آروم نمیشه....میبینه نه نمیبینه بعد از ۴_۵ سال هنوز ترس از برخورد با یه آدم تو وجودمه الان بیشتر از همیشه ترس برخورد با آدمای جدید مثه خوره داره روحمو داغون میکنه و در اخر همه بدیا میاد تو ذهنم..... بسهههههه 

پووووووووووف الان هیچی نیس نه کسی نه چیزی اگه برای کسی باشم برام کسی نیس دیگه تموم شد...... 

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

صفحه بندی