اون روز یک آن نگاهم افتاد روی تابلوی یا علی بن موسی الرضای رو دیورا اتاقم .....
تا حالا یه بار شده بود وقتی خیلی حالم بد بود وقتی دلم میخواست برم از خونه بیرون ولی مامان نفهمه با نگاه کردن به اون تابلو گریم گرفت و کمک خواستم و شد....
اینم شد دومین بار نگاش کردم بغض گلومو گرفت این تکتمی که میشناختم اون تکتم همیشه نبود یادمه پارسال با ذوق میگفت فقط یه جا تونسته آرامش واقعی بگیره و اونم تو مشهد بوده حالا تمام حسی که بهم منتقل میکنه به زور رفتن نه ولی با بی حسی رفتنه..... من بیشتر از اینکه دعا کنم خودم برم دعا کردم اون بره دلم میخواست یکم آروم تر شه نمیدونم واقعا نمیدونم چی میشه ولی ته دلم خالی بود با خودم گفتم "اینکه من فعلا نمیتونم بیام مهم نیس مهم اینه که تکتم که میاد آروم برگرده با یه حاله بهتر برگرده...... یکم از عذابش کم شه"
خیلی فکرای دیگه تو ذهنم اومد ولی مهم اینه که الانم مثه اون موقع که ناخداگاه منی که کم گریم میگیره باز گریم گرفت پس درست میشه پس حتما آروم تر میشه..... میشه؟بشه .....لطفا ....بشه......
اصن دلیل این حجم غصه رو برای خودم درک نمیکنم
مامان میگفت " من برای اینکه تو دلت میخواد بری مشهد بعد از دوسال دعا نمیکنم ولی برا اینکه تکتم بره حتما دعا میکنم دعا میکنم" و من هیچ وقت نفهمیدم مامانم چرا باید برای تکتم دعا کنه بره مشهد ؟!
اینکه آروم بشه نمیدونم دست خودشه یا دست خودشون ولی امیدوارم فعل آروم شدن انجام بگیره.......:(((
+چشمان اشکی.......
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس