
یه نگا به لباسش انداختم و خیلی نامحسوس خندمو قورت دادم اخه پسر تو این سن لباس گل دار میپوشه:))
دید خندمو
_بابا ینی اینقدر ضایس لباسم!؟
_اره از اینم بیشتر بابا تو اونهمه لباس داری چرا اخه این؟
_تازه خریدم بعدم گفتم خوشگله خوشت میاد:(
_نخیر سلیقت تحلیل رفته :))
هیچی نمیگیم.....
_مامان بابام میگن خیلی ساکت شدی میگن چرا فاطمه اینطوریه...
_واقعا؟ساکتم؟ شاید چون سرم درد میکنه!حرفیم ندارم برای گفتن
_بابا اون عینک وانموندتو بزن کور میشیا
_باز تو پدربزرگ شدی؟ میگم اونقدر نزاشتم الان خوب شده بعدماگه لازم بود دکتر میگفت بزنم
بازم سکوت....
یه نگاه....
قدم زدن....
بارون گرفتن....
و دور شدن.....
دور.....
دور.....
دور.....
دور.....
دور.....
* ترس از دست دادن آدما برای چیه؟ برای چی واقعا؟
دلم نمیخواد نباشی شاید خیلی بد باشه این کارم ولی میخوام جرم بودنت قیدشو بزن فعلا..... :((
کاش میشد بمیرم..... دیگه خستم.....:((
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس