آره برم سراغ امروز یا برم سراغ کلیت ماجرا؟
اگه برم سراغ امروز میشه اینکه رفتم فقط برای تکتم.....هی گفتم باخودم تو اومدی خوش بگذرونی بعد دیدم این هدفم نبوده از اینکه مصمم منی که دانشگاهو پیچوندم تا فقط یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم نبوده......بعضی وقتا با خودم میگم شاید از بزرگواریه طرف مقابلمه که با اینکه میدونم بهش بد گذشته با من میگه مرسی که اومدیو از این حرفا و واسه همینه که اصن گاهی به خودم میگم تو خوشحال نکن کسیو چون کسی حسه خوبی پیدا نمیکنه با تو......
اگه برم سراغ کلیت ماجرا میشه اینکه جواب سلاممو میده ولی کماکان حرفه دیگه ای نمیزنه....اره حوصله حورارو اصن ندارم و الان بیشتر از همیشه میاد خونمون . حوصله خانوادمو ندارم چون خب اوناهم حوصلمو ندارن.....حمید باهام بد حرف میزنه.....مامانم حرف نمیزنه و بسه..... به نظرم هرچی بیشتر دربارشون حرف بزنم بدتره از این لحلظ که حوصله سر بره و مسخرس فک کردن به ادمایی که برات هیچ ارزشی قایل نیستن.....
حالا جالبیش اینجاس که همین الان فهمیدم حتی حورا هم باهام بد رفتار میکنه.....جدا باید چیکار کرد با این همه حسه مسخره.....
درستش اینه که این حسا نباشه ولی حسه نفرت داره میره بالا.....
حسه دوس داشتن کم میشه.....
حسه درد میره بالا.......
حسه اینکه کاش یکی بهم گوش میداد میره بالا.....
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس