آروم آروم از پله ها پایین اومدم در اتاقم مثه همیشه نیمه باز بود حس میکردم هر آن امکان داره از پله سقوط کنم و تمام به اتاق که رسیدم اول از همه مودمو خاموش کردم بعدم گوشیمو خودمو به تخت رسوندم و خیلی آروم دراز کشیدم . به پهلو شدم و با دستام سفت سرمو چسبیدم لرز کردم پتورو کشید روم. قلبم هنوز تند تند میزد سعی کردم خودمو آروم کنم .....
به محض اینکه آروم شدم بغض ترکید و زیر لب به خودم لعنت گفتم به خاطر ضعفم.....
باز دو دستی گرفتم سرمو و سعی کردم بغضمو قورت بدم و آروم بخوابم......
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس