دم در شلوغ بود و موبایلمو که گذاشته بودم دم در نبود تقریبا مطمئن بودم دزدیدنش با سردرگمی اینور و اونور میرفتم و فک میکردم بعد اون همه استرس که گرفتنم و اونا حالا این دزدیدنه موبایلو کجای دلم بزارم که یهو یه دختری موبایلمو داد و ترس گفت به خدا یکی انداختش تو کیفه من.
صدای دعوای گربهایی که بغله اتاقم همیشه کارشون دعواس از خواب پروندتم هرچند قبلشم خیلی خواب نبودم چشام میسوخت به شدت اثرات گریه دیشب بود هنوز به خاطر گریه وقتی چشامو باز کردم یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین.با یادآوریه دیشب قلبم تیر کشید راستی نمیدونم چرا چند وقته قلبم تیر میکشه. به روی خودم نیاوردم و سعی کردم بیخیال دیروز شم پتو رو کنار زدم و بلند شدم.......
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس