با دستای لرزونش برام چایی کمرنگ ریخت و نشست کنارم و گفت:عمو جون همیشه چایی کمرنگ بخور پررنگش درد و مرض میاره .
با لبخند جواب دادم:اونکه صددرصد فقط پرنگش گاهی خستگیه آدمو در میکنه.
خندید از اون خندهای شیرین بعد زد زیر یه اهنگ قدیمی منم نگاش کردم..... اهنگش که تموم شد تو چشام نگا کرد و گفت: ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
خدا تو قلبت هست عمو؟
یه قلپ از چایی خوردم و جواب دادم:هست عمو جون ازش خواستم تا جایی که زندم دستمو رها نکنه.
اشک نشست تو چشمش و گفت:افرین عمو افرین.خدا هست به وجودش شک نکن که اگه شک کردی ینی به بودن خودت شک کردی. چطور باور داری که دستتو ول نمیکنه خدا؟
:مطمئنم ول نمیکنه خدا کنارمه عمو حسش میکنی؟با هر دم و بازدمم حسش میکنم دستمو میزارم تو دستش و از بین جمعیت ادما رد میشم . عمو جون من آدما رو دوس دارم چون همین آدمایی که بعضیاشون نمیدونن ولی فکر دارن ذهن دارن عقل دارن قلب دارن عمو. کسی نمیتونه انکار قلبش بشه عمو جون توی قلب من خداس از خیلی چیزا عقبم ولی مطمئنم خدا تو قلبمه تو قلب خیلیا هست نه تنها آدما تو قلب همه موجودات هست کسی نمیتونه منکر قلبش بشه. آدما دوس داشتنی ان فقط و فقط برای قلبشون و عقلشون.
لبخند زد از همون لبخندای عمیق با همون لبخند گفت: ولی آدما یادشون رفته همدیگرو دوس داشته باشن.
لبخند زدم از اون عمیقا: میدونمعمو جون:) آدما میخوان خودشونو بندازن تو چاه منم باید بندازم؟!:)
خندید از ته دلش : دعا میکنم خدا دستتو هیچ وقت رها نکنه.
:دعا کنین خدا دست همرو بگیره دست اونایی که هنوز نفهمیدن خدا اگه دستشونو نگیره میرن تو چاه.
:خدا دست هیچ بنده ایشو رها نکنه:)
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس