بعد خوندن یه فاتحه آروم بلند شدم و نشستم روی نیمکت جلوی قبر محوطه تقریبا پر از آدم بود اما عجیب ساکت و آروم بود. لبخندی زدم و یه نگاه به آسمون انداختم هوا روشن بود اما نم نم بارون میومد. یه لبخند به ماهی که توی آسمون تقریبا روشن عصر بود زدم و هیچی نگفتم.
حالا که شبه و دراز کشیدم خیلی خبری از اون حس و حاله عصرم نیس. حالا برام فرقی نداره امروز روز اول عید باشه یا ۱۳ روز پیش بوده فرقی نداره امروز بشه ۱۳ به در یا اصن نیاد روز ۱۳ به در . وقتی میفهمم حمید برادم هست اما نیست بغض میشینه تو گلوم و با خودم میگم کاش برادرم نبود و برادرم بود. بعدشم اره یه لبخند تلخ میزنم!
میرم.......
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس