خرید بک لینک


اولیو که درآورد غم نشست تو دلم نگاش کردم.

گفت نیاز دارم فاطمه ....

گفتم باشه و رومو برگردوندم ولی کم مونده بود بزنم زیر گریه بیرونو نگا کردم و همه ی حواسم به این بود که بگیرم ازش اونو.

دومیو که درآورد هی به سیگار تو دستش نگا کردم بلکه یه طوری بتونم از دستش بکشم بیرون .ولی بازم حس کردم کارم یکم کم عقلیه. سومیو که درآورد اشک نشست تو چشمم بغض نشست تو گلوم و به این فک کردم کاش یه روز ببینم دیگه نمیکشه اون روز حتما از خوشحالی میمیرم.

وقتی رسیدم خونه سریع وضو گرفتم و نماز خوندم بعد از نماز یه دعا حتما مستجاب میشه نفهمیدم دقیقا چی گفتم فقط به خودم اومدم و دیدم حالم بده.....بازم سردرد و یه عالمه اشک..... من اگه دوست بودم نمیزاشتم جلو چشمم به خودش ضرر برسونه .

+عکسو یهویی گرفتمو امیدوارمناراحت نشی از اینکه بهت نگفتم

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

صفحه بندی