از اولش روتین گذشت. یه شنبه کسل کننده مثه همیشه و زنگ آخرش و عربی و اینکه من برای اولین بار تو عمرم از شدت خستگی نشسته خوابیدم . یه دعوای همیشگی و فاطمه ای که به قصد خواب میره تو تختش و ساعت ها فک میکنه که چی شده و چی نشده!ساعت ها تاریکیه یه اتاق تا آخر سر بیهوش شی از خستگی. و فردا صبحی که عصبی از یه دختری که حتی استادم نیس ولی زبونش درازه بزنی از خونه بیرون. زندگی روتینتو میتونه یه عروسی از روتینی دربیاره؟ نه فقط عصاب خورد کن ترش میکنه شایدم شادترش. اگه از دلم بخوام بگم باید بگم دلتنگه،باید بگم یکم دو دلم یکمم سردرگم بوی زندگی میاد ولی یه سری چیزای جدای از زندگیم هست که اگهبشه خوبه:)
+کاش میشد یکم از یه سری از مشکلای آدمای اطرافمو کم کنم کااااااااش
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس