
چرا دیشب وقتی خوابیدم خسته بودم و گریه میکردم؟
چرا امروز صب خسته بودم و عصبی رفتار میکردم؟
چرا سعی دارم بگم خوب نیستم؟
چرا خوب نیستم؟
چرا ته دلم خالیه؟
چرا همش صورتم داغه و نفس عمیق میکشم؟
پووووووف.
دستم رو شد که از پسرا میترسم یکم.
حتی شاید خیلی آدم مسخره ایم اونقدر که یکی با نفرت میگه میترسی از پسرا؟!اون یکی با نفرت میگه جمع کن خودتو کم حرف بزن.جمع کنم برم تو غار زندگی کنم یا اینکه جمع شم تو خودم تا زمان مرگم برسه؟یا شایدم هیچ کار نکنم و همینقدر مسخره ای که هستم بمونم.-_-
امیدوارم اطرافیانم یه روز منو بخاطر چیزایی که هستم ببخشن خودمم خودمو ببخشم که نمیدونم چیکار کنم.
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس