میدونی سخت ترین کار دنیا این بود که حرف کسیبرام مهم نباشه و فکر نکنم به کسی.
تو این مدت همه کاهایی که خودم دوست داشتمو کردم. حتی اگر بنظرم کاره خزی بود. اون فیلمیو دیدم که دوس داشتم ولی اسم کار خز مانع از دیدنش میشد.به خودم رسیدم در حدی که برام دلنشینم نبود ولی خب انجامش دادم.تازه فهمیدم وقتی فقط خودتو ببینی باعث میشه مثه بعضی انسانها یه عالمه ارایش کنی مشکلای بقیه برات بی اهمیت باشه و فقط دنبال منافع خودت باشی و برای من همچین آدمی بی ارزشه.
فکر کردم به اندازه تمام زمانهام و مانع از فکر کردنم شدم به همون اندازه.بعضی لحظها عرق شرم شدم و بعضی لحظها لبخند زدم و در آخر فکر کردم کدومش موند برام که من موندم با این خاطرها. گاهی از روی اینکه هیچ کاری نداشتم بی حوصله دراز کشیدمو فک کردم فقط به آفرینش و به دکارت و کانت عزیز و گاهی اونقدر کتاب خوندم که حس کردم حالا یه دانشمندم.
راه دانشگاه تا خونه اگه تنها میبودم یه آهنگ خیلی اروم و گاها بی کلام پلی میکردم و سعی میکردم عمیقا فکر کنم به اینکه کاش این قدر تنها نبودم کاش یکی بود که یادش بیاد نیستم و یادش بیاد هستم ولی یه هفته ای که یک نفرم یادش نبود هستم یا نه ناراحتم کرد. بعد فکر میکردم آیا واقعا ارزش زندگی به تنها بودنه یا تنها نگذاشتن؟ یا شایدم مبحث تنهایی اون چیزی نیس که اسمشو بشه ارزش زندگی گذاشت بلکه چیزیه که ما آدما اکثرا بهش میپردازیم (حاشیه). روزا زود میگذشتن دیدن کارتن خواب کوچمون که تو گرما به زور بستنی گیر میاورد و با آرامش میخورد که زود تموم نشه یا اون بدبختی که تا کجا ها دولا میشد تو سطل اشغال کوچه و اون بدبخت تر از این بدبختی که از این صحنه دردناک عکس میگرفت. ارزش زندگی واقعا چیه؟ نیکی؟
دلتنگی چیز عجیبی بود چیزی که خودم تو بیداری جلوشو میگرفتم اما تو خواب عمیقا نمیتونستم کاری کنم و عجیب دلتنگ بعضیا میشدم یه هفته مدت کمی بود برای ساکت بودن ولی کند گذشت برام. و برای اطلاعتون میگم که برای کسی مهم نبود نبودم.کسی حسش نکرد.
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس