دیشب که اونقدر راحت گفت نه حق دارم عصر برم بیرون نه فرداش با خودم برگشتم گفتم نگرانه باوجود ناراحتیم ولی سعی کردم اکی باشم
امروز که اونطوری بامبول دراورد و اخرشم مثه همیشه تهدید کرد گوشیمو میگره غصه نشست تو دلم نه از بابت گوشی از بابت اینکه چرا باید باهام مثه بچها رفتار کنه بعدم بهم میگه هرچی مشکل داری بهمبگو باهم رفعش میکنیم اخه واقعا کسی میتونه با این موجود خوب باشه؟! از اونم که بگذرم حرفای منارو نمیدونم کجای دلم بزارم واقعا اینا فک میکنن من چند سالمه؟!خیلی داره بهم بر میخوره حس حقارت میکنم.... حالا که نه به بیرون رفتن رسیدم نه مهمونی تو خونه تنهام و فک کنم نباید بزارم ناراحتی بهم غلبه کنه سعی میکنم بخندم ^_^
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس