دقیقا یادم نیس کی خوابیدم ولی یادمه نور افتاب داشت میزد تو اتاق که خوابم برد ۵ بود ۵و نیم بود ۵و چهل دقیقه بود. صب ۱۱ونیم بیدار شدم نشستم تو تختم و از یادآوریه دیشب لرزیدم. یه بسته چیپس نصفه که درش باز بود و احتمالا توشم پشه بود رو میز چشمک میزد بهم یه بطری آب خالی یه عالمه کتاب رو میز و یه خونه ساکت......
هیچ کس خونه نبود......
گشنم نبود که اگرم بود روزه بودم......
معدم هنوز درد میکرد......
یه نگاه تو آینه به خودم انداختم رنگم پریده بود چشمم کبودیش بدتر شده بود و باد کرده بود . دلم برا خودم سوخت آره سوخت.....
نشستم کف اتاق و تا جایی که میتونستم بلند گریه کردم.!
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس