خرید بک لینک

رفتم تو قسمت ویس و خیلی آروم شروع کردم به خوندن.....

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.....

.

.

.

تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است......

بغض.....

تا آخرش خوندم و فرستادم تو گروه. مثه همیشه امیرحسین لطف داشت بهم کمن پسرایی مثه اون که اینقدر با ادب و دلنشین باشه رفتارشون.

ولی از سر شب تا حالا نتونستم درس بخونم همش تو فکر شعرم.

وقتی فریدون این شعرو میگفت تو چه حالی بود که اینقدر احساس داره شعرش؟!

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 2:07

صفحه بندی