دین و هوشم رفته است بر بادی......
عمیقا میتونم متوجه بشم که نباید به دست و پای آدما پیچید حتی اگه اونا برام عزیز باشن عمیقا فهمیدم که شاید بدترین کار اینه که من بیکار و بی عار دارم زندگی میکنم و اونقدری وقت دارم برای اینکه فکر کنم به همه چیز...... گاهی فکر کردن بدچیزیم نیس خوبه از اون لحاظ که همش تو ذهنته برای آدما چیکار کنی تا بهتر شن......
خیلی زیاد دلم میگیره وقتی میفهمم یه سری چیزا تو سرت هست ولی نمیدونم از بابت چیه که نمیری سمتشتا دربارش به چیزه بد یا خوب پیدا کنی خیلی زیاد ناراحت میشم فقط واسه اینکه نمیتونم و نمیدونم دقیقا چی تو ذهنته و چیکار باید بکنم..... زندگی اونقدر زود میگذره که مطمئن نیستم فردا من باشم یا تو باشی که خیالم راحت شه حداقل یه چیز بد یا خوب پیدا کردی. همش میترسم که وقتت تو این دنیا زود تموم شه و به اون چیزی که تو وجودته نرسی:((( بخاطر همین دلم میخواد خیلی دعا کنم تا وقتی دیر نشده یه حرکتی بزنی
میدونماحتمالا خیلیا ازم دله پری دارن کاش یجا از همشون معذرت خواهی کنم حتی از کساییکه اینجان کاش منو ببخشن
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس