رو تخت که دراز کشیدم و از دل درد به خودم پیچیدم مثه مار مچاله شدم یه گوشه تخت و فکم و منقبض کردم از شدت حرص و خر فرض شدن.... دستمو مشت کردم و با خودم گفتم اصن به من مربوط نبود و نیس ..... اه
چشامو بستم و خندیدم آخه خندشو دیدم.....از همون خنده هایی که وقتی شعر مذکورو میخوند میشست رو لبش همون شعری که میگه
عشق تلخه من
عشقه شاد من
عشق غمگین من
.......
و لعنت به زندگی.....
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس