لالان( روستایی که همشون لال بودن) - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
به طرز عجیبی خوشحالم و خواب آلود:)))) اوه به طرز عجیب تری به مهدی فکر نمیکنم ( قهقه ای عمیق سر میدهم) فقط گاهی به این موضوع فکر میکنم که واقعا چقدر زوده. دیروز حسابی خوش گذشت هوای خوب حاله آدمو خوب میکنه واقعا=)) ترس و دلهره دره عمیقی که زیر پام بود یا خونه های اونور دره که توی اکثرشون دختر و پسر کن...
وهم نوشت ۷۹ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
از این همه ابراز احساسات برای کنکوریای عزیز تنها چیزی که عاید ذهن و فکر من شد فکر به این بود که یه زمانی توی همچین روزایی جواب کنکورو گرفتم و شب روزی زمین اتاقم خوابیدم چراغارو خاموش کردم و به صدای با بغض و گریه نازنین که تکتم فرستاده بود و به انگلیسی داشت از حالش میگفت گوش میدادم. زود نگذشت اون روز...
وهم نوشت ۸۰ - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:55
خیلی اومدم هیچی نگم ولی انگار حالم واقعا گاهی نیاز داره به نوشتن و دست و دلم به دفتر نمیره. امروز متوجه شدم خیلی سریع میتونه آرزو های قشنگ تموم شه خیلی سریع تر از اونچه فکرشو بکنی. میتونی جایی باشی پر از انرژی های مثبت و آدمای خوب میتونی دلتو قرص کرده باشی به یه سری بودنا حتی بودن آدما نه بودن یه سر
آه تکتمِ عزیزم.... - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 14:08
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
دیشب دردناک..... - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 15:27
درد کل سرمو گرفته بود..... با دستمسفت چسبیده بودم به سرم انگار وقتی فشارش میدادم دردش کمتر میشد!فشارش دادم و باز یه قطره دیگه...... انگار فشار سرمبه چشام ربط داشت با هر فشار یه قطره اشک.... یه نفس عمیق کشیدمو چشامو بستماما اولین تصویری که اومد تو ذهنم باعث شد با ترس چشامو باز کنم و فشار بدم و یه
هَم..... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 1:01
یه چند وقتیه توی اینستام بعضیا از هشتگ #هم استفاده میکنن. امروز خیلی جدی داشتم فک میکردم من برای کی واقعا این هشتگ و بزارم. راستش اولین نفری که تو ذهنم اومد" ر و ش ن " بود . با این حروف فقط خودت میفهمی که تویی.؛) اولین نفر تو بودی با هشتگ #همدم ..... همدم یعنی چی؟! میدونی؟! رفیق؟! مونس؟! هم صحبت؟!
وهم نوشت ۷۳ - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 11:14
یکم شل و ول و بیحالم .... حس میکنم همه دنیا بهم پشت کرده. در حدی که حتی نمیتونم چند ساعتم به حسام غلبه کنم. شاید آخره راهه آخر راه من اینه و اینطوریه به یه شکلی که بده و ناخوشایند. خیلی بیصدا و ساکت..... *توی راه عمیقا شونهام افتادن پایین و فک کردم هیج دلتنگی ای رفع نشده ......
وهم نوشت ۷۴ - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 11:14
اونقد سردرگمم که شاید اگر بابام میگفت این به درد تو نمیخوره خوشحال تر بودم از اینی که الان هستم. از این همه خوب پیش رفتن قبل از قطعی شدن موضوع میترسم یه دلهره عمیق که همه وجودمو گرفته و دستامو میلرزونه...... #یارب_نظرتو_برنگردون
وهم نوشت ۷۲ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:30
امروز خیلی جدی به این فکر کردم که چقدر زیاد دلم برای تکتم تنگ شده و اشک ریختم بخاطرش..... -__- کاش دلم یکم آروم بگیره البته بدتر از دلم کاش ذهنم آروم بگیره بجای فکر کردن .
ذهنم مچاله یا دل درد..... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:54
رو تخت که دراز کشیدم و از دل درد به خودم پیچیدم مثه مار مچاله شدم یه گوشه تخت و فکم و منقبض کردم از شدت حرص و خر فرض شدن.... دستمو مشت کردم و با خودم گفتم اصن به من مربوط نبود و نیس ..... اه چشامو بستم و خندیدم آخه خندشو دیدم.....از همون خنده هایی که وقتی شعر مذکورو میخوند میشست رو لبش همون شعری که ...
وهم نوشت ۷۰ - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:31
نمیتونم راحت نفس بکشم..... شاید جدا به دستگاه تنفسی احتیاج دارم . شایدم آسمم عود کرده.... عمیقا دوس داشتم یکی ازمبپرسه چطوری شد اوضاعه نابسامانی که همیشه برات نابسامان بوده..... آآآآآآاآآآاآآآآه........
وهم نوشت 71 - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:31
تو یه همچین وقتایی که میشد چند سال پیشا یه تصمیم یهویی میگرفتم و در واقع نمیفهمیدم دقیقا میخوام چیکار کنم....... دیشب پست اخر زهرا خیلی جالب بود برام . از تمام زندگی اینجاش فقط چندتا بقو خودش غذای روح براشت و رفت برای همیشه.... میگفت دارم میرم دنبال هدفم هدفش خیلی دور بود خیلی زیاد دور.... ولی رفت..
وهم نوشت ۶۹ - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 21:26
بعضی از آدما در حدی رو اعصابن که دوست دارم قاتلشون باشممیتونم خداروشکر کنم که دیگه باهات نباید سروکله بزنم زنیکه روان پریش.....
خیالی نوشت - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
گاهی خیلی جدی به جدیت بهشتی فک میکنم و اینکه چقدر جدیتش خوبه. حتی اگر خیلس پیزاش چندش آور باشه خیلی بهتر از خیلی چیزای دیگس. و گاهی خیلی جدی به دله پاک تکتم ...... قضیه دقیقا همونه مرغ همسایه غازه اقا..... ولی خدا وکیلی موضوع قابل بحث و دلنشین همنه که آدم خوبیای اطرافیانشو یاد بگیره همونقدر که جدیت
رفیق نوشت =) - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
تو اسمشو بزار آروم کردن خودم.....شاید اولین باریه که دارم به یه واقعیتی اعتراف میکنم فقط برای آروم کردن خودم نه برای طرف مقابلم. بعضی از ما دخترا یه روزایی تو طول ماه عجیب نمیفهمیم چمونه برنامه ریزی میکنیم برای یه روز خاص ذوق میکنیم براش حتی شاید براش خرج ک
وهم نوشت ۶۴ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
شاید از بدترین کارای دنیا کاری باشه که من انجام میدم نخوابیدن شبا و سرگرم کردن خودم با گوشیم پووووووف واقعا گاهی وقتا ناراحت میشم از خودم..... یه قسمتی از روحم بدجور درگیر و آزردس که کاش بتونم از بقیه قسمتا جداش کنم..... کسی هست که مثه من از شبا بترسه؟ واقعا سخته شبا خوابیدن راستش حس میکنم داره یه ق...
وهم نوشت ۶۵ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
دین و هوشم رفته است بر بادی...... عمیقا میتونم متوجه بشم که نباید به دست و پای آدما پیچید حتی اگه اونا برام عزیز باشن عمیقا فهمیدم که شاید بدترین کار اینه که من بیکار و بی عار دارم زندگی میکنم و اونقدری وقت دارم برای اینکه فکر کنم به همه چیز...... گاهی فکر کردن بدچیزیم نیس خوبه از اون لحاظ که همش تو
وهم نوشت ۶۶ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
کاش یکی پیدا شه با حالت عربده واری فریاد بزنه هیچ وقت نیستین مز وقتایی که نباید باشین...... اگه لش کردنتون تموم شد گورتونو گم کنین پوووووووف دارم تمرین میکنم عصبانیتمو قورت بدم
وهم نوشت ۶۷ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
بعد ده دوازده سال امروز باز از جلوی همونجایی که برای اولین با چشمای خودم توش دیدم یکی زنده زنده مرد رد شدیم.....حسه بدیه.....
وهم نوشت ۶۸ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:07
رفتم تو قسمت ویس و خیلی آروم شروع کردم به خوندن..... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..... . . . تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است...... بغض..... تا آخرش خوندم و فرستادم تو گروه. م