دوست نوشت
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 8:31
قضیه همون زود دیر شدنه.توی زندگی چه یه عشق ساده باشه که ساده شروع شده باشه چه یه عشق آتیشی که با سختی شرو شده باشه فرقی نداره درهرصورت معلوم نیس آخر عاقبش چیه. عاشق میمونی یا نه؟یادمه بهت زیاد میگفتم:زود دیر میشه حواست باشه دیر نشه اگه دیر شه پشیمون
وهم نوشت ۳۲
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
اولیو که درآورد غم نشست تو دلم نگاش کردم.گفت نیاز دارم فاطمه ....گفتم باشه و رومو برگردوندم ولی کم مونده بود بزنم زیر گریه بیرونو نگا کردم و همه ی حواسم به این بود که بگیرم ازش اونو.دومیو که درآورد هی به سیگار تو دستش نگا کردم بلکه یه طوری بتونم از دستش بکشم بیرون .ولی بازم حس کردم کارم یکم کم عقلیه
وهم نوشت ۳۳
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
میترسم سیگتر باعث سرطان بشه-_-
وهم نوشت ۳۴
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
هیچ وقت نتونستم از روی تظاهر کسیو دوس داشته باشم .به خصوص تویه دوست داشتنیو.باور نکردن دوس داشتنم عادیه.
وهم نوشت ۳۵
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
بعد خوندن یه فاتحه آروم بلند شدم و نشستم روی نیمکت جلوی قبر محوطه تقریبا پر از آدم بود اما عجیب ساکت و آروم بود. لبخندی زدم و یه نگاه به آسمون انداختم هوا روشن بود اما نم نم بارون میومد. یه لبخند به ماهی که توی آسمون تقریبا روشن عصر بود زدم و هیچی نگفتم. حالا که شبه و دراز کشیدم خیلی خبری از او
وهم نوشت ۳۶
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
پرت شدم روی پله های جلوی اتاقم درد بدی پیچیده بود توی بدنم به سختی خودمو کشوندم تو اتاقم و درو بستم کِز کردم یه گوشه و های های زدم زیر گریه پام بد درد میکرد نمیتونستم رو زمین بزارم آروم نوازشش میکردم که آروم شه یکم و گریه میکردم و میلرزیدم صدای بلند دعوا هنوز گاهی از بیرون میومد و منو بیشتر اذیت میک
حرص
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
تف به ذاتت.تف به ذات تو....تف به ذات تو....حتی تف به ذات تو....با دستای خودم میکشم همتونو لنتی ااااااا......
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
با دستای لرزونش برام چایی کمرنگ ریخت و نشست کنارم و گفت:عمو جون همیشه چایی کمرنگ بخور پررنگش درد و مرض میاره . با لبخند جواب دادم:اونکه صددرصد فقط پرنگش گاهی خستگیه آدمو در میکنه. خندید از اون خندهای شیرین بعد زد زیر یه اهنگ قدیمی منم نگاش کردم..... اهنگش که تموم شد تو چشام نگا کرد و گفت: ملت عشق از
رنگ مورد علاقت؟! زرشک سیاه......
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
خاطره روزایی که در عین خاطره بودن دلگیریه عجیبی دارن......دلگیریشون طبیعیه واسه خاطر بعضی اتفاقا ......به شدت فکر میکنم راجب اتفاقای اخیر و نمیدونم کارم درسته یا نه.....و به شدت دارم فکر میکنم که چرا من هیچ دوستی ندارم.....پوووووووف تنهایی خوبه اصن معکرس منکرش نیستم که هیچ موافقشم هستم ولی بودنها ک...
وهم نوشت ۳۷
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 21:41
حالا میخوای ناراحت شو میخوای نشو..... بعضی وقتا با اینکه بعضی چیزارو میدونی ولی اثبات شدن اون چیزا حالتو بد میکنه. این از اون دسته حالای بده که نمیشه منکرش شد. چند وقته بدجور هیچ کس تو زندگیم نیس و خب از اونجایی که انسانی ذاتا موجود اجتماعیه این خودش باعث حاله بد میشه...... دارم سعی میکنم ورزش کنم ی
وهم نوشت ۲۶
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 7:45
چشام به جلو بود .دهنم آهنگ پخش ماشینو میخوند.ذهنم هرجایی بود مثه کوچه.قلبم سرجاش بود.هیچ چیز عجیبی نبود.ته دلم میخواد حرف بزنه ولی سره دلم میدونه هیچی نگه بهتره.همین.
وهم نوشت ۲۷
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 7:45
راستش حوصلم سر رفته.ذهنم بیماره.اومدم داستان بسازم.جلوشو گرفتم.بیمارم خودمم-_-.کاش بگذره فقط.نه نگذره دانشگاه نیاد.پوووووووف چرا یهو باز شلوغ شده.-______________-
وهم نوشت ۲۸
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 7:45
راهــــی به خـــــــدا دارد خلوتــــــگه تنـــهایی آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی
وهم نوشت ۲۹
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 7:45
دم در شلوغ بود و موبایلمو که گذاشته بودم دم در نبود تقریبا مطمئن بودم دزدیدنش با سردرگمی اینور و اونور میرفتم و فک میکردم بعد اون همه استرس که گرفتنم و اونا حالا این دزدیدنه موبایلو کجای دلم بزارم که یهو یه دختری موبایلمو داد و ترس گفت به خدا یکی انداختش تو کیفه من.صدای دعوای گربهایی که بغله ا
رفیقانه نوشت 96
-
تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 22:09
از چی بگم آره واقعا از چی باید بگم ......تو میدونی امروز خیلی نیاز داشتم به اینکه کنار تووووو گریه کنم ولی نکردم مطمینم اینم میدونی که چطوریه که گریه نمیتونم بکنم و اینکه تو اینارو میفهمی برام خوشاینده.قرار بود همه خاطرات گندیده ی این سالا برام دور ریخته بشه که نگنده.دور ریخته شد.....اره بغض کردم ام
وهم نوشت ۲۵
-
تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 19:19
اینو ببین اونو ببین خسته شو دیگه نبین-_-یک کلمه کافیههیچی به هیچی نمیخوره....
وهم نوشت ۲۴
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 16:08
آروم آروم از پله ها پایین اومدم در اتاقم مثه همیشه نیمه باز بود حس میکردم هر آن امکان داره از پله سقوط کنم و تمام به اتاق که رسیدم اول از همه مودمو خاموش کردم بعدم گوشیمو خودمو به تخت رسوندم و خیلی آروم دراز کشیدم . به پهلو شدم و با دستام سفت سرمو چسبیدم لرز کردم پتورو کشید روم. قلبم هنوز تند تند می...
شب عید۹۶
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 4:27
نم نم داره بارون میاد....گاهی صداش زیاده و میشنوم گاهی هم حس میکنم داره کم و کمتر میشه.....امسال تموم شد.....خیلی ساله عجیبی بود با خودم همیشه فک میکردم وقتی منا رفت من خیلی تنها شدم بدبختیامم بیشتر شدن چون تا قبل از اون پشت منا سنگر گرفته بودم ولی حالا دارم فک میکنم با رفتن حمید دلگیر هم شدم آااار
۹۶ و رفاقت
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 4:27
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
وهم نوشت ۲۲
-
تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 4:13
با زور یه همسفریو تحمل کردم که کله لایف استایلش و طرز زندگیش برام غیر قابل تحمله ولی تحمل کردم..... و سعی کردم علاوه بر تحملدتازه خیلیم خوب رفتار کنم ولی واقعا امروز..... غیر قابل تحمله کسی که خودش یه دسشویی نمیتونه بره بدون اینکه یکیو صدا نزنه و نگه اینو بده بهم اونو اونطوری کن بعد به من بگه تو خیل...