وهم نوشت ۲۳ - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 4:13
از شدت دله گرفتم بگم یا از شدت خالی بودن دلم......دیگه گفتنش بی فایدس وقتی اینقدر دلم گرفته بی دلیله.....شایدم با دلیله.....درهرصورت بی فایدس.....اره خوبیش اینه که همیشه شرایط تغییر میکنه ولی این سفر با همه تغییرات خوب و بدش این دله گرفته من تغییر نکرده و گرفتس از اولش.....پوووووووفهمش تو ذهنمه که ت...
وهم نوشت ۲۱ - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 18:11
گاهی شرایط در حدی تخمی میشه که فقط سکوت میکنی و میشینی کف اتاق و سعی میکنی در سکوت شونتو ..... نمیدونم بگم بالا پایین بندازی یا بالا پایین انداخته بشن....
امشب بد بارونی ..... چه اسمون.... چه من - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 18:11
گاهی برام دلگرمیه زیادی بود نرگس..... یادم نیس چیکار میکرد که دلگرمی بود ولی بود.....شاید کارای بدش رفتاراش غیر قابل تحملش اونقدر بودن که یادم نیس اما یادمه دلگرمی بود ۳ سال یه شدت زیاده دوستی که افتضاح بود و بعدش یه عالمه سردی بیشتر از طرف مقابل از من نیرو گرفت..... گاهی فک که میکنم میگم خوب شد تمو
وهم نوشت ۱۷ - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:44
سکوت حسه قشنگیه وقتی آدما معنیشو بفهمن اگرم قرار باشه یکم ماورایی بهش نگا کنیم قشنگه چون فقط کسایی میتونن بفهمنش که روح ماورایی قوی داشته باشن ! یه سری حسای مهم وجود دارن که تلخن به شدت......حسه نفرت،حسه عشق.....حسه خوبی،حسه بدی..
وهم نوشت ۱۸ - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:44
عشقه مسخرهمطمئنن فردا فراموشش میکنه...... گند زدن تو اینزندگی.....:(((((
وهم نوشت 19 - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:44
آره برم سراغ امروز یا برم سراغ کلیت ماجرا؟اگه برم سراغ امروز میشه اینکه رفتم فقط برای تکتم.....هی گفتم باخودم تو اومدی خوش بگذرونی بعد دیدم این هدفم نبوده از اینکه مصمم منی که دانشگاهو پیچوندم تا فقط یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم نب
وهم نوشت ۲۰ - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:44
از اوله این حسای بو گندو به شدت حسه اینکه هفته دیگه میریم شمال حتی برای سه روز خوشحالم میکرد و برام انگیزه بود به نظرمخیلی مهمه که آب و هوام عوض شه خیلی وقت بود جایی نرفته بودم.....اماحالا امروز که فهمیدمعلاوه بر اون همه بی محلی
Die - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
چشمامو که میبندم سیاهی کله وجودمو دربرمیگره.آیا چشمام کله وجودمه؟!سیاهی منو یاد چی میاندازه؟ یاد نابودی؟ یاد تنهایی؟ یاد ترس؟ یا شایدم یاد مرگ؟مرگ چیه؟ آیا مرگ به گفته افلاطون یه خط واسل برای رسیدن به زندگیه جاویدانه؟من اینطوری فک نمیکنم..... به نظره من مرگ هرروز و هرلحظه داره برامون اتفاق می افته ت...
وهم نوشت۱۰ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
یه موجه بی حسی به ساعت ۴:۴۸ دقیقه بعد از ظهر .به نظرم چیزی که وجود داره اینه که مهم این نیس که کسی دوست هست یا نه مهم اینه که خودت دوست هستی یانه یا اصن دوستی پیشکش خودت آدمیت انسانیت داری یانه نداری سعی نکن بگی بقیه اخَن تو تو چقدر از این آدمای اَخ فاصله داری...و اینکه خب میشه هر کسیو دور انداخت به...
وهم نوشت ۱۱ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
وهم نوشت ۱۲ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
به قول شاعر گفتنینبسته ام به کس دلنبسته کس به من دلچو تخته پاره بر موج رها رها رهام من...زمن هر آن که او دورچو دل به سینه نزدیکاز او جدا جدا من....ستاره ها نهفتهدر آسمان ابریدلم گرفته ای دوستهوای گریه با من.....+درسته که همه لحظهای سخت میگذرن همه لحظها میگذرن... و این تنها خوبیه این دنیاس که اونقدرا...
وهم نوشت ۱۳ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
یکی خوشحال کردم و حساااااابی خودمم خوشحال شدماما....دیری نگذشت که یکیو ناراحت کردم.....اینجاس که گاهی نمیدونم چیکار کنم....کاشکی هیچ حسی نبود اونوقت نه از خوشحال کردن یه نقر اونقدر شادمیشدم نه از ناراحت شدن یکی اونقدر ناراحت میشدم ! چی میشه که بعضیا بیخیاله مادر زادن و بعضیا حساس و حواس جمع به حالتا...
خوابم نمیاد - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
خوابمنمیاد....فکر روزه سنگینی مثه فردا ناراحتممیکنه. حس میکنم خستم و ازاینکه عید شاید جایی نریم خسته تر میشم.... هرچند من نمیزارم بمونیمهرجور شده یه جا باید بریم....پوووووووف خوابم نمیاد امشب هیچ کاری نمیکنم گشتم تو اینستا و هی حالم بد شد....کلشکی کارایی که حالمو بدتر میکنه رو انجام ندم..... کاشکی پ...
وهم نوشت ۱۴ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
+حدود نیم ساعت تا یه ساعت بهش خیره شدم .... برای اینکه باور کنم کلاسری که به سلیقه خودم خریدم باید به نظر خودم خوشگل باشه و با نظر دیگران نظرم عوض نشه!+نمیدونم باید معذرت خواهی کنم یا نه ولی تحمل گلی برام سخته خیلی.... و سخت تر از اون تحمل دوست جدیدش نسیمه که تمام انرژیمو میگیره و واقعا باید بگم بدم...
وهم نوشت ۱۵ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
یه نگا به لباسش انداختم و خیلی نامحسوس خندمو قورت دادم اخه پسر تو این سن لباس گل دار میپوشه:))دید خندمو_بابا ینی اینقدر ضایس لباسم!؟_اره از اینم بیشتر بابا تو اونهمه لباس داری چرا اخه این؟_تازه خریدم بعدم گفتم خوشگله خوشت میاد:(_نخیر سلیقت تحلیل رفته :))هیچی نمیگیم....._مامان بابام میگن خیلی ساکت شد...
زندگیه زوری - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
هی زنگ هی زنگ هی زنگ.....که چی؟ که هیچی که یه دقت خدایی نکرده این دوستی ای که جز اعصاب خوردی برام هیچی نداشته تموم نشه بعدشم گریه و ..... اخه که چی چه نفعی داشته اخه این دوستی..... بسه تروخدا ...... ستوده فقط ضرر رسوند و رضویه با هزارتا بدی فقط نفع..... این داستانه نفع و ضرر بهترین و بدترین مدرسهای ...
وهم نوشت ۱۶ - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 6:33
احتمالا زدن هر گونه حرفی بی فایدس ولی خب نزدنش ضرر داره..........امروز وقتی رسیدم خونه کسی نبود حمید سرسنگین جواب سلام داد و رفت بالا (پوووووف بازم قیافه گرفته) یکم دراز کشیدم پاشدم غذا بخورم دیدم چیزی نداریم حمید و صدا کردم باز سرسنگین گفت همونه که هست......احتمالا خودش خورده بود و به من چیزی نرسید...
سفرت به سلامت :) - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 18:30
اون روز یک آن نگاهم افتاد روی تابلوی یا علی بن موسی الرضای رو دیورا اتاقم ..... تا حالا یه بار شده بود وقتی خیلی حالم بد بود وقتی دلم میخواست برم از خونه بیرون ولی مامان نفهمه با نگاه کردن به اون تابلو گریم گرفت و کمک خواستم و شد.... اینم شد دومین بار نگاش کردم بغض گلومو گرفت این تکتمی که میشناختم ا...
دود گرفته کله مغزمو - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 3:50
هیچ کس و هیچ چیزی نیس که ازش بنویسم...... اینجاهم یه روز خاک میگیرتش مثه صاحبش که داره سعی میکنه خودشو زنده به گور کنه .....هرچند خودمم سعی نکنم بقیه هستن سعیشونو میکنن ......راسته که دوستی تو زندگیم نیس؟!
وهم نوشت۱ - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 3:50
از پشت شیشه های کثیف بی ارتی زل زده بودم به کوچه و ماشینا دلم میخواست نبینم و نباشم پیرمردی که با چه وضعی اومده بود و صدا نداشت و باید یه چیزی میزاشت زیر گلوش تا صداش دربیاد یا اون سه تا پسر کثیفی که اینور و اونور میرفتن تو شلوغیه بی ارتی و به خانما تنه میزدن و همه با حالت چندشی نگاشون میکردن! حواسم...